خاطرات کهن مهاباد اصفهان

خرید بک لینک
دلبری دارم، نمک میریزد از چشمانِ اوبرده دل ازمن به غارت، غنچه ی خندانِ او در کویرستانِ دنیایی، چنین بی عاطفهاو زلیخا باشد و من ،یوسفِ کنعانِ او سر چو بگذارم به پایش ، جان کُند قربانِ منمیکشم باری خجالت، ز این همه احسانِ او چون تماشایش کنم، احوالِ من نیکو شودگاهِ دلتنگی بُود، منزلگهم دامانِ او سهمِ من از مالِ دنیا ،یک دلِ شوریده استکرده ام آن را غلامش، تا بَرَد فرمانِ او نویسنده :داود اشرفی مهابادی خاطرات کهن مهاباد اصفهان...

ما را در سایت خاطرات کهن مهاباد اصفهان دنبال می‌کنید

برچسب: دلبری و بیدلی اسرار ماست,دلبری از مردان,دلبری از شوهر,دلبری از پسرها,دلبری از دختر,دلبری برگزیده ام که مپرس,دلبری از همسر,دلبری برای شوهر,دلبری شهردار قم,دلبری کن, نویسنده: بازدید: 176 تاريخ: چهارشنبه 31 شهريور 1395 ساعت: 0:22

شعر طنز دلبر از من گِله دارد ، چکنموای عجب حوصله دارد،چکنم خانه میخواهد و ماشینِ پژودَم به دَم مسئله دارد، چکنم مُبلِ آنتیک، بخواهد ز فرنگمشکلِ داخله دارد، چکنم بخشِ سفلیٰ بُود آبادیشانبا ژنو فاصله دارد ،چکنم میزند ، طعنه مرا چون پدرشیک قشون عایله دارد، چکنم زایمان کرده ام از نق زدنشمادری قابله دارد، چکنم شُده چون گربه ی عابد بخداهمه شب نافله دارد، چکنم ناتوانم که بگویم سخنیچون به لب هلهله دارد، چکنم منم و غصه ی عالم به دلمزندگی غایله دارد، چکنم رفته از خاطرِ من، صورتکشبسکه او مشغله دارد، چکنم خانه ام روی گُسل بنا شدهپشتِ هم زلزله دارد، چکنم من غل خاطرات کهن مهاباد اصفهان...

ما را در سایت خاطرات کهن مهاباد اصفهان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 141 تاريخ: چهارشنبه 31 شهريور 1395 ساعت: 0:22

(مدّعی) وقتی چو ابری نیّتِ باران نداریجایی تو در اندیشه ی دهقان نداری... بر تن مپوشان جامه ی مردانگی راچون قامتی، شایسته ی مردان نداری دایم تظاهر از لَبِ خشکِ تو جاریستاما دریغا! یک نَمِ ،ایمان نداری جامی نمی آری! قدح را مشکن از مازیرا که جا ، در حلقه ی مستان نداری ای مدّعی! دنیای تو همچون حباب استمانندِ مردابی، غَمِ طوفان نداری نویسنده :داود اشرفی مهابادی خاطرات کهن مهاباد اصفهان...

ما را در سایت خاطرات کهن مهاباد اصفهان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 181 تاريخ: چهارشنبه 31 شهريور 1395 ساعت: 0:22

(دو تن فقیر) فقیری بگفتا به هم دردِ خویشکه دیشب چه خوردی تو ای دل پریش بگفتا که دیشب نخوردم مگربه مانند هر شب زِ خونِ جگر پَس از آن برفتم زِ دردِ شکمبه یک گوشه خفتم، درآغوشِ غم تو اینک بگو! دیشب ای بینواچه خوردی به دولت سرایت غذا بگفتا چه پرسی ! که دانی چو توتٓهی بوده انبانم از نانِ جو نخوردم غذایی، مگر خونِ دلکه هستم زِ بودن ، بدنیا خجل ندانی ،بدآن ! ای رفیقِ نزاریکی از رفیقانِ عالی تبار به مانند ما، بینوا و فقیرندانسته آمد، سرای حقیر چو مهمانِ من شد، نشستم بَرشخجالت کشیدم ، زِ آن منظرش که محتاجِ نان بود و نانی مَرابه انبان نبود از بَرای دوا بَسی رنجه شد خاطرات کهن مهاباد اصفهان...

ما را در سایت خاطرات کهن مهاباد اصفهان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 184 تاريخ: چهارشنبه 31 شهريور 1395 ساعت: 0:22

( جوانی) ای خوشا! عهدِ جوانی که مرا یاری بود دل در اندیشه ی پیوستنِ دلداری بود آتشی بود، در آن جمله وجودم می سوختعاشقی در رگ و اجزای تنم جاری بود... یار می آمد و من، مستِ حضورش بودمتا به آغوشِ لبش، فاصله چون تاری بود گاهِ دیدارِ روخش، دیده ی من میلرزیداشکِ چشمانِ تَرم، شبنمِ خونباری بود ای دریغا ! که دگر ،عهدِ جوانی طی شدآن زمانی که مَرا ، رونقِ بازاری بود نویسنده:داود اشرفی مهابادی خاطرات کهن مهاباد اصفهان...

ما را در سایت خاطرات کهن مهاباد اصفهان دنبال می‌کنید

برچسب: جوانی پوست,جوانی شمع ره,جوانی پوست صورت,جوانی صورت,جوانی و نوجوانی,جوانی قوامی,جوانی حسین قوامی,جوانی دانه,جوانی کجایی,جوانی که سگ شد, نویسنده: بازدید: 205 تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 20:34

زمانی که کودکی را دیدم،کنار خیابان،ترازویی را در آغوش گرفته و خفتهنخُست گریستم و سپس آهی کشیدمو بعد از آن فریاد شدم ،در سکوتِ وهم آلودِ یک شهر اگر سیلابِ خون گیرد، امان از دیدگانِ مننباید خُرده کس گیرد، ز چشمِ خون فشانِ من که طاقت داده ام از کف،ز این اندوهِ بی پایانکُند کَر...گوشِ عالم را، در این ماتم فغانِ من خدوندا! تویی شاهد، به حالِ کودکی چون اوکه تصویری کَز او دیدم، بلا گشتهِ به جانِ من نمی دانم مقصر بر چنین رنجی ،که می باشدکه درد افتاده زین ماتم، به مغزِ استخوانِ من ولیکن این قَدَر دانم،به شهرِ خالی از وجدانبباید همچو تیغ آید، برون از جا زبانِ خاطرات کهن مهاباد اصفهان...

ما را در سایت خاطرات کهن مهاباد اصفهان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 178 تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 20:34

( زیبای ری) آنقدر گفتی زِ مستی، با من ای زیبای ریعاقبت نوشیدم از ، چشمانِ مستَت جامِ می چون شُدم مخمورِ آن ، چشمانِ شهلا از شرابشاعری را پیشه کردم، با تو ای! فرخنده پی دل ببریدم ز غیر و چون سپردم دست توشد برایم همچو فروردینِ خرّم ،ماه دی دلبری کردی ز من ،منهم برایت عاشقیکی ! چنین عیشی نموده در جهان، جمشید کی گر نباشی همنشینم، زندگی بی حاصل استبی تو ای زیبا! نمی ارزد پشیزی ،ملک ری نویسنده :داود اشرفی مهابادی خاطرات کهن مهاباد اصفهان...

ما را در سایت خاطرات کهن مهاباد اصفهان دنبال می‌کنید

برچسب: زیبایی ریاضی,زیبایی ریش,رینگتون زیبای موبایل,ریتمهای زیبای گیتار,ریتم زیبای گیتار,زیبا ریاضی,ریمیکس زیبای رادیو جوان,دنیای زیبای ریاضی,جملات زیبای ریاضی,جهان زیبای ریاضیات, نویسنده: بازدید: 180 تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 20:33

(یکی دارد) یکی دارد فلان جا خانه ای شیک نمای ساختمانش سنگ آنتیک یکی مستأجر و بی خانمان است نشسته در سرایی تنگ و تاریک یکی از بسکه خورده مرغ و شیشلیک شده چاق و تپل مانند پاتریک غضنفر هم فلافل را سه نونه چنان خورده که افتاده به تیک تیک یکی میرِ سفر قزاق و تاجیک به هندوستان و گرجستان و مکزیک قلی هم میرود پای پیاده به باغ رودخانه بهر پیکنیک یکی زار و نزار و آن یکی خیک یکی ژولیده پوش و آن یکی شیک یکی باید به مسئولینِ دلسوز بگوید مرحبا...احسنت... تبریک نویسنده :داود اشرفی مهابادی خاطرات کهن مهاباد اصفهان...

ما را در سایت خاطرات کهن مهاباد اصفهان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 202 تاريخ: دوشنبه 22 شهريور 1395 ساعت: 5:20

(زخم تنهایی) زخم تنهایی من تاول ناسور شدهداد از این دل که چنین بی کس و مهجور شده بسکه بی مهری و کین دیده ام از چرخِ فلکزندگی در نظرم وصله ی ناجور شده اندرین شهر بلاخیز که من زاده شدمعشق٬ از خاطره ها رفته و نافور شده مرده احساسِ گلِ سرخ در آغوش هَزارناله ی زاغ سیه ٬ گوشه ی ماهور شده خنجر از پشت زدن دسته گل یاران استشاهدم این همه مرد است که در گور شده کس به کس نیست درین شهر پر از تنهاییلوطی از معرفت و جود و کرم دور شده این میانه دل خونین وش من مینالدهمچو (عیّار) که همناله ی تنبور شده نویسنده :داود اشرفی مهابادی (عیار) خاطرات کهن مهاباد اصفهان...

ما را در سایت خاطرات کهن مهاباد اصفهان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 186 تاريخ: دوشنبه 22 شهريور 1395 ساعت: 5:20

این بار رسیده ام به چند قدمی ات، بایدچنان تصویری از تو بسازم که معمارها انگشت به دهان بمانند!نقش می بندی در ذره ذره حواسم و اعتراف می کنم درک این همه زیبایی کار من و شعورم نیست. تسخیر قلعه ی تو فراتر از سختی های روزمره است ، می ترسم از پسش بر نیایم.می شود یک سوال بپرسم؟این چه عطری است به خود زده ای؟فرانسه را زیر پا کندم، نبود،نداشتند...راضی هستی کمی بیشتر ببویمت؟ راز خفته در چشم هایت را چه می گویی، روزی پرده از آن ها بر می داری؟می شود تاری از موهایتان را ببرم، می بندمش به پیشانیم، سرم بدجور درد می کند و زندگیم به تار مویی بند است!!!اجازه هست هوادارتان باش خاطرات کهن مهاباد اصفهان...

ما را در سایت خاطرات کهن مهاباد اصفهان دنبال می‌کنید

برچسب: به تنهایم دست نزن, نویسنده: بازدید: 161 تاريخ: سه شنبه 16 شهريور 1395 ساعت: 7:15

صفحه بندی